جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۱

كلاغ

تصوير كم كم محو شد. تصوير كمي پارازيتي شد. كم كم محوشد.همه خيره به تلويزيون بودن كه تصوير از بين رفت.فرياد برخواست كه حسن برو ببين اين آنتن چشه قطع شد. من بي حوصله سراغ آنتن رفتم و به محض قدم گذاشتن به بام ديدم كلاغي از روي آنتن برخواست و رفت.
نگاهي به آنتن اندختم و مشكلي نيدم. تكان و تغييري رخ نداده بود. به خيال اينكه پارازيت است پايين رفتم و كانال را عوض كردم.اكثر شبكه ها قطع بود اما برخي كار مي كرد.همين باعث شد كه تصور كنم پارزيت روي برخي فركانس ها موجب قطع تصوير شده است.
شب قرار بود برنامه مهمي پخش شود و همين شد كه با پسر خواهرم تماس گرفتم و گفتم كه شام خانه آنهاييم. خواستم كه سوال كنم آيا ماهواره آنها هم مشكل دارد يا نه اما يادم رفت و يا از اينكه او به فهمد براي ديدن ماهواره به خوانه اش مي رويم سوالي نكردم.
شب كه شد و روي مبل خانه جواد لم داده بودم تلويزيون را روشن كرديم و منتظر ظاهر شدن تصوير بوديم كه نيامد.
پرسيدم كه شما هم مشكل داريد.گفت: چي مگر قطع شده گفتم آره ماهم نداريم. عجيب بود. زنگ زديم براي چند نفر ديگر و سوال كرديم و جواب اين بود كه آنها مشكلي ندارند. از چند همسايه پرسيديم و آنها مشكل مشابهي دباشتند.عجيب بود. وقتي شب پس از شام به خانه برگشتيم فكرم مشغول اين سوال شد كه چرا اين مشكل پيش آمده ولي جوابي نداشتم. شب بيكار بودم و رفتم پياده روي.هوا خوب و دلچسب بود.
اطرف محل راه رفتم و كم كم به سوي پارك نزديك خانه رفتم. ساعت نيمه شب گذشته بود.وارد پارك شدم و در گوشه و كنار آن راه رفتم و راه رفتم كمي خسته شدم اما براي اينكه فشار بيشتري به ماهيچه ها بياورم كمي هم دويدم.هنگام دويدن در گوشه‌اي از پارك تعدادي افراد توجهم را جلب كردند.آنها با ماشين به داخل پارك آمده بودند و در گوشه‌اي گرد  آمده بودند. حدود 5 نفر بودند و چند فصد پرنده نيز داشتند.
چند كلاغ در ففس ها بود و آنها مشغول خوردن چاي و شيريني بودند.براي استراحت ايستادم و در حال ورزش در جا بودم كه ديدم كلاغي از راه رسيد و در كنار اين جمع فرود آمد. يكي از افراد اورا آهسته گرفت و در قفس گذاشت. صحنه عجيبي بود. دقت كردم و يكي از افرادي كه در ميان جمع بود با لباس فرم پليس بود. ماشين نيز به نظر اداري و نمره نظامي داشت ولي آرم روي بدنه آن نبود.
براي كنجكاوي نزديك شدم تا از اين ماجرا سردر آورم. نزديك تركه شدم يكي از ميان جمع مراصدازد و به سويم آمد.با تعجب روبرويم جواد دوست قديمي را د ر مقابلم ديدم. جواد همسايه خانه پدريم بود.جواد از كودكي حيوانات زيادي در خانه نگهداري مي كرد و براي شوخي خانشان را طويله نامگذاري كرده بودم. هرووقت خانشان مي رفتم يك حيوان جديد به من نشان مي‌داد.
يك كلاغ هم داشت كه كارهاي عجيب غريبي يادش داده بود. كلاغش را مي فرستاد خانه مردم دزدي.هرچه مي خواست برايش مي دزديد.
پرسيدم جواد اينجا چه مي كني كجايي. گفت: دوران سربازي را در نيروي انتظامي مي گذرانده است و پس از پايان كار يك طرح ويژه را دنبال مي‌كند. گفتم: چه مي كني مگر نمي خواهي دست از سربازي برداري و بكاروزندگي ادامه دهي. گفت: دا.رم كار مي كنم ديگر يك پروژدارم كه خوب پول داره. گفتم چه پروژه‌اي. گفت: پروژه كلاغ.
گفتم چيست اين پروژه. گفت: طرح از كار انداختن ماه‌واره ها. گفتم چطور است اين كار گفت: چند تا  كلاغ آموزش دادم كه مي روند و روي ال ام بي هاي ماهواره‌هاي مردم مدفوع مي كنند تا محور آن تغييركند و از كار بيافتد.
گفتم جدي مي گويي گفت بله طرح هنوز آزمايشي است در يك محله داريم اجرا مي كنيم تا در كل كشور اجرا شود. گفتم اين كار چطور انجام مي شود. گفت: كلاغ را آموزش دادم تا روي ال ام بي مي نشيند و طرف راست آن كمي مدفوع مي كند و بلافاصله اين ال ان بي از كار مي افتد.
گفتم راه حلش چيست داداش اين ماهواره مارا تو توش مدفوع كردي بايد بگي درستش كنم. گفت كاري ندارد يك دستمال نمدار روي سطح ال ام  بي بكش درست مي شود.
گفتم دستت درد نكند. گفت: مگر تو اينجا مي  نشيني گفتم بله داداش از ديشب تاحالا ما توخماري هستيم. گفت: به كسي نگي ماروز از نون خورن بندازي گفتم نه عزيزم خيالت راحت برو بكارت برس اين تلفن منم داشته باش زنگ بزن هم را ببينيم. برو بكارت برس...

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

زندگي

نفسش در نمي‌‌آمد. فشار پنجه‌هاي جعفر ملايم و نرم بر گلويش فشار مي‌اورد. كم كم جريان هوا در نايش متوقف مي شد. باقيمانده اكسيژن در ريه‌اش ته مي كشيد. درد در سرش مي پيچيد. ماهيچه‌ها و استخوان‌هاي ناتوان اختر براي رهايي از خفگي تلاش مي‌كردند. زير فشار دست و هيكل جعفر بي حركت شده بود. كم كم چشم‌هايش كم سو شد. همه جا تاريك شد. لحظه‌اي بعد سرفه كرد و بارديگر نور در چشم‌هايش سرمه كشيد. اول بي حال بود. ناي نفس كشيدن نداشت. اما هوا به زور راه خود را به ريه‌هايش مي گشود. باز سرفه مي كرد و باز سرفه مي‌كرد.
براي خيلي‌ها تعريف كردم اما كسي باور نمي كرد. نمي تواند مرد و زنده شد. جعفر يك روز چون اختر بدون اجازه از خانه خارج شده بود و آرايش كرده بود اورا خفه كرد. دستانش را دور گردنش حلقه كرد و فشارداد. همانطور كه پدرش يادش داده بود. فشارداد و كم كم حس كرد كه اختر بي حركت شده و نفسش كند و كوتاه شده است.ناگهان پشيمان شد و رهايش كرد. اختر بي حركت بود اما آرام آرام نفسش برگشت و چشمانش را باز كرد.
جعفر نمي دانست چه حسي دارد. ترديد كرد و اورا نكشت. چند روزي گذشت باز دستانش را دور گردن اختر حلقه كرد تا او را خفه كند. آنقدر گلوي اختر را فشارداد تا راه نفس بند آمد و ديگر حركتي نداشت. اما باز ترديد كرد او را رها كرد. اين كار چند بار تكرار شد و كم كم به طور منظم انجام مي شد.
وقتي اختر گفت كه چند روز يك بار مي ميرد و زنده مي شود كمي تعجب كردم.هر روز زني كشته مي شود. شك و شبهه در مورد اعمال رفتار زني مي توانست موجب مرگ او به دست همسرش شود اما تا بحال كسي مرگ مكرر را تجربه نكرده بود.
آن روز داشتم مقابل در را جارو مي كردم صداي سرفه‌اش را شنيدم. سرفه مي كرد ،نفس نفس زنان از پله‌ها بالا آمد. نان و سبزي خريده بود. لرزان چادرش را محكم با يك دست گرفته بود و با دست ديگر نان و سبزي را دنبال خود مي كشيد.
پرسيدم چرا سرفه مي كني؟ گفت: حالم خوب است. نزديك در خانه سبزي را روي زمين گذاشت. كليد را در آورد، نان از زيربغلش افتاد. كمكش كردم تا در را بازكند. وقتي به درون خانه خزيد كف حال نشت. گفتم: اختر خانم نا نداري حالت خوب نيست؟. گفت: كسي كه دائم مي ميرد وزنده مي شود حالش از اين بهتر نمي شود. گفتم: همه همين وضع را داريم من هم بد تر از تو. بايد مواظب سلامتي خودت باشي. نگاه كم سويش را به من دوخت و گفت: مردن من با شما فرق مي‌كند. من خفه مي شوم. مي ميرم و زنده مي شوم شما يا ميميريد يا زنده هستيد.

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

ما

من مي ميرم
ما، زنده‌ايم
ما بزرگيم
ما بزرگ تر از تو‌‌‌‌ايم
ما دست خداييم
تو، كوچكي، ما را نداري
تو اندكي، ذلتي
پليدي تو گم شده‌ بود در ميانه ما
من شدي، آشكار برهمگان
هيچ نيستي
شما همه، از ما كم‌تريد
ما پيروزيم
شكوه‌آزادي با ماست
شكوه پيروزي از آن ماست
شكوه پيروزي و آزادي از آن ماست
ما پيروزيم
ما، ماييم
با‌هميم، تنها نيستيم