پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

كسي با چتر بر سر م ميكوبد


فرناندوسورنتينو

كسي با چتر بر سر م ميكوبد . پنج سال است كه بر سرم ميكوبد. در آغازقابل تحمل نبود ولي امروز عادت كرده ام .من اسم اورا نمي دانم . قد متوسطي دارد، كت خاكستري مي پوشد ، موهايش جوگندمي است و چهره اي معمولي دارد. من اورا پنج سال پيش در يك روز شرجي در پارك ملاقات كردم.روي نيمكت پارك زير سايه درختي نشسته بودم و روزنامه مي خواندم كه حس كردم چيزي توي سرم خورد.همين مردي كه اكنون چون ماشين بدون خستگي با چترش برسرم ميكوبد.
آن زمان با عصبانيت روبه او كردم ولي او بدون توجه به كوبيدن ادامه داد.به اوگفتم ديوانه اي چرا با چترت توي سرم ميزني. ولي انگار كر بود.تهديدش كردم ،به پليس شكايت ميكنم ،ولي او مثل يك سيب زميني بدون نگراني به كارش ادامه داد.پس از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه او قصد ندارد كار خود را متوقف كند. برخواستم و با مشت به دماغش كوبيدم . برزمين افتاد و ناله اي كرد ولي بلا فاصله برخواست و بدون هيچ واكنشي به كوبيدن با چتر به سرم ادامه داد.ازدماغش خون روان شده بود و دلم برايش به رحم آمد و از اينكه اورا كتك زدم ناراحت شدم . بهر صورت او به آرامي برسرم ميكوبيد و با شدت اين كار را انجام نمي داد.من دردي حس نميكردم . البته اين ضربه ها آزاردهنده است.همه ميدانيم وقتي كه يك مگس روي سركسي مي نشيند احساس درد نمي كنيم ولي آزار دهنده است. بهرحال چتري كه توي سرم ميخورد چون مگس آزاردهنده بود و منظم برسرم فرود مي آمد.
با اين تصور كه با يك مرد ديوانه طرف هستم از دست او گرختم ولي مرا دنبال كرد بدون هيچ سخني به كارش ادامه داد.باز به دويدن ادامه دادم ولي بايد تاكيد كنم كه بسرعتي ميدويدم كه كسي به گردم نمي رسيد ولي او مرا دنبال كرد و ادامه داد تا اينكه به نفس نفس افتاد و در حال خفگي بود،به حدي كه فكر كردم اگر به دويدن ادامه دهم نفسش بند آمده و خواهد مرد.
اين بود كه سرعتم راكم كردم و به تدريج به راه رفتن ادامه دادم ،اونيز به دنبالم آمد و بدون هيچ تغييري در چهره اش به كوبيدن چتر برسرم ادامه داد.به فكرافتادم كه به پليس مرجعه كنم و بگويم كه اين مرد با چتر برسرم ميكوبدولي انديشيدم كه اگر به پليس مراجعه كنم با شك و ذني كه دارند سوالات عجيب و غريب خواهند كرد و مدارك شناسايي خواهند خواست و در نهايت ممكن است مرا به زندان بياندازند اين بود كه ازخير اينكار گذشتم و ترجيح دادم كه با سرعت به خانه بروم تا از دست وي رها شوم . اين بود كه سوار اتوبو س شدم تا به منزل بروم . در طول مسير تا سوارشدن به اتوبوس نيز به كوبيدن برسرم ادامه داد . بدنبال من سوار اتوبوس شد و دركنار صندلي اول اتوبوس كه من نشسته بودم ايستاد و به كارش ادامه داد. ابتدا مسافران به ردوبدل كردن خنده اكتفاكردند بعد با نگاه هاي خيره راننده از طريق آينه وسط روبروشديم و كم كم همه اتوبوس يك پارچه خنده شد.من از خجالت سرخ شدم ولي مردي كه باچتر برسرم ميكوبيد بي اعتنا به اين رويداد ها بكار خود ادامه داد.اين مسئله موجب شد كه پيش از رسيدن به مقصد در ايستگاهي نزديك خانه پياده شوم. درواقع ما پياده شديم و پياده بسوي خانه حركت كردم.در طول مسير همه خيره به ما نگاه ميكردند . ناراحت از اين نگاه ها مي خواستم فرياد بزنم اي احمق ها به چه چيز خيره شده ايد.مگر تابحال نديده ايد كسي با چتر برسر ديگري بكوبد؟
ولي فكر كردم كه بطور حتم چنين چيزي نديده اند.درطول راه چند كودك نيز بدنبال ما راه افتادند و هلهله كنان مارا مسخره ميكردند. من بدون توجه به اين رويداد ها نقشه اي براي رهايي از شراين مزاحم كشيدم. قصد داشتم وقتي بخانه رسيدم با سرعت به داخل خانه رفته و در را برويش ببندم. ولي اينچنين نشد.انگار فكرمراخوانده بود ،با دست مانع بسته شدن درشد وبدنبال من وارد خانه شد.از آن زمان تاحال برسرم ميكوبد.بياد ندارم كه چيزي خورده و يا حتي خوابيده باشد.با تمام وجود به كوبيدن برسرم ادامه ميدهد و همه جا با من است . حتي در خصوصي ترين امور. روز هاي نخست ضرباتش مانع خوابم بود ولي فكر ميكنم امروز بدون ضربات چتر نمي توانم بخوابم.
البته درحال حاضرنيز همواره روابط خوبي نداريم . هنوز اين سوال برايم مطرح است و از او به دلايل مختلف و با لحن هاي متفاوت مپرسم كه چرا به اين كار را ادامه ميدهد.او همچنان بدون واكنش و كلمه اي به كوبيدن برسرم ادامه ميدهد.بارها اين مكالمه به ضربات مشت و لگد و چوب و حتي چتر نيز همراه شده است و اميدوارم خدا مرا ببخشد.او فروتنانه خشونت مرا پذيرفته و بكارش ادامه داده است انگار كه جزيي از شغلش است.واين دقيقترين نشانه شخصيت مرموز اوست. بدون هيچ تزلزلي بكارادامه ميدهد و كينه اي بدل نمي گيرد. انگار كه به وظيفه اش عمل ميكند.اين تصور ايجاد ميشود كه از سوي يك مقام عاليرتبه رسالت انجام اين كارمحرمانه بردوشش گذاشته شده است.
نيازهاي رواني او تامين نمي شود وحس ميكنم كه از ضربات من احساس درد ميكند ، ميدانم ضعيف است مرگ به سراغ او نيز ميرود و به همين دليل ميتوانم با يك گلوله از شرش خلاص شوم ولي اين را نميدانم كه بهترست گلوله اورا بكشد يا مرا.علاوه براين نميدانم كه اگر هردو ما بميريم آيا او به كوبيدن چتر برسرم درآن دنيا ادامه ميدهد.بهرحال اين مسايل بيهوده است .به اين نتيجه رسيده ام كه هيچوقت نميتوانم او ويا خودم را بكشم.
به بيان ديگر من به اين نقطه رسيده ام كه بدون اين ضربات نميتوانم به زندگي ادامه دهم .امروز بيش از پيش ميان خشم من به او فاصله افتاده و اين خوره بجانم افتاده كه روزي كه بيش از هميشه به او نياز دارم مرا ترك خواهد كرد و من آن ضربات چتر را كه به خواب من كمك ميكند برسرم حس نميكنم .

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

شاهزاده و نخود

هانس كريستين اندرسن

روزي روزگاري شاهزاده اي بود كه مي خواست با دختري ازدواج كند كه از اصل و نسب او مطمئن باشد كه يك شاهزاده واقعي است.
اين شاهزاده به همه جاي دنيا سفر كرد تا دختري كه مي خواست پيدا كند اما هيچ كجا تنوانست انچه كه ميخواهد بيابد . شاهدخت هاي زيادي بودند كه لياقت شاهزاده را داشتند اما مشكل بود تا از واقعي بودن آنها اطمينان يافت. هميشه چيزي بود كه نشان ميداد آن ها شاهزاده واقعي نيستند. اين بود كه شاهزاده جوان غمگين و افسرده به خانه برگشت و از اينكه نتوانسته بود آنچه كه براي يافتنش مدتها گشته است بيابد ناراحت بود.
يك روز هوا طوفاني شد، رعدو برق و باد شديدي رخداد .ناگهان دروازه قصر شاهزاده به صدا درآمد و وقتي دروازه گشوده شد يك شاهزاده پشت در يود اما توفان و باران چهره اورا پريشان كرده بود .چه منظره اي مثل موش آب كشيده شده بود. از موها و لباسش آب جاري بود و درون كفش هايش مي ريخت و به روي زمين جاري ميشد . با اين وجود او مدعي بود كه يك شاهزاده واقعي است.
ملكه پير به خودش گفت حالا معلوم ميشه كه تو شاهزاده هستي يانه. ملكه بدون اينكه حرفي بزند به اطاق خوابي رفت كه قرار بود براي ميهمان جديد آماده كنند. همه تشك و ملافه ها را برداشت و زير آن ها يك نخود گذاشت و بيست تشك و بيست ملافه روي آن گذاشت.
صبح كه همه از خواب بيدار شدند ملكه از دختر پرسيد ديشب خوب خوابيدي ، دخترك گفت : اوه نه خيلي بد خوابيدم تا صبح بيدار بودم و به اين طرف و آن طرف غلط ميزدم تمام بدنم كبود شده اصلا خوب نخوابيدم . نميدانم چه چيزي زيرتنم بو كه سخت و سفت بود خيلي وحشتناك بود.
ملكه با خود گفت حالا معلوم شد كه او يك شاهزاده واقعي است چون او يك نخود را زير آن بيست تشك و بيست ملافه احساس كرده بود.هيج كس غير از يك شاهزاده واقعي نمي تواند آنقدر حساس باشد تا يك نخود را در زير اين همه ملافه و تشك حس كند. بنا براين ملكه دست دختر را در دست پسرش گذاشت . آنها با هم ازدواج كردند و نخود را در موزه گذاشتند و امروز اگر كسي اين نخود را نه ربوده باشد آن را ميتوان در موزه ديد.
اين يك داستان واقعي است.

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

فرناندو سورنتينو يك نويسنده آرژانتيني است و من روزي در انترنت اورا يافتم و برخي داستان هايش را خواندم و از آن ها خوشم آمد .به نظرخودم من نخستن كسي هستم كه اورا كشف كردم و داستان هاي از او را ترجمه كردم كه در نشريه نيكي منتشرشد.داستان هاي عخيب و تكان دهنده اي دارد و در داستان هاي كه من خواندم معمولان يك جانوري نيز نقش دارد. او بطور كلي يك كتابي دارد كه نام آ ن باغ وحش است.بحر حال همزات پنداري مشتركي كه از برداشت هاي اجتماعي او و خودم داشتم مرا به ترجمه داستان هاي او واداشت كه متاسفانه به دلايلي ادامه انتشاراين ترجمه ها ادامه نيافت و اميد وارم كه مجموعه آن ها منتشر شود . ظاهرا اشتراك مشكلات اجتماعي با آمريكاي لاتين و برداشت هاي مشترك اجتناب ناپذير است . هر حادثه اي يك احساس انساني را به يك اندازه و با ابعاد مشترك تحت تاثير قرار ميدهد و تفاوتي نميكند كه اين مسئله در كجا ي جهان اتفاق مي افتد. من در واقع به تعهد متن تويسنده اعتقادي ندارم و احساس مشترك اهميت ميدهم و به همين دليل سعي كردم احساس هاي مشترك را ترجمه كنم .البته اين متن از انگليسي ترجمه شده كه ما با عدم تعهد به كپي رايت و غيره در اين مورد هم به انتقال احساس و عذر خواهي بايد اكتفا و از ذكر نام اين اين واسطه انتقال احساس خود داري كنم.چون نامش را نميدانم.


عنكبوت



فرناندو سورنتينو
من اجتماعي نيستم و بطور معمول دير به دير سري به دوستان مي زنم . يكي از روز هاي گرم تابستان به ديدن دوستي مي رفتم كه دوسال بود اورا نديده بودم.او از چيزي نامعلوم وحشت داشت. نام او اهميت ندارد مي توانيد اورا انريكووياني بناميد. يك سال دريك روز تابستاني زندگي اش دگرگون شد.آن روز در اطاق نشيمن خانه نزديك بالكن نشسته بود. ناگهان يك عنكبوت روي كفش راستش مي بيند. درفكر بود كه اين بزرگترين عنكبوتي است كه تا به حال ديده است.ولي ناگهان اين موجود ناپديد ميشود.انريكو متوجه مي شود كه عنكبوت ازپاچه شلوارش واد شده و از پايش بالا ميرود. بلافاصله از وحشت خشگش ميزند.انتظار اين مسئله را نداشت.او ميدانست كه همه عنكبوت ها حتي كوچكترينشان زهري هستند ومي توانند آدم را نيش بزنند.علاوه براين عنكبوت ها زماني نيش مي زنند كه احساس خطر كنند. باخود انديشيد اين عنكبوت بزرگ بطور حتم زهردار است و زهر مرگ آوري دارد.از جايش تكان نخورد و مدت طولاني هميطور بي حركت ماند. انتظار داشت كه با نخستين حركت عنكبوت اورا با نيش زهرآگينش بكشد. پنج شش ساعت ساكن بود با اين تصور كه عنكبوت بطور طبيعي نمي توانست در شلوارش براي مدت طولاني باقي بماند چون غذايي براي خوردن نداشت و بطور حتم بيرون مي آمد. اما برخلاف تصور او مهاجم قصد بيرون رفتن نداشت.انريكو بي نوا حركت هشت پاي پشمالوي اورا بر پوستش احساس ميكرد.به نظرش او قصد لانه گزيني در بدن اورا داشت.
تا اينجا اصل داستان را برايتان تعريف كردم و پس از اين حوادث زياد قابل توجهي رخ نداد . پس از اينكه انريكو از وحشت خشگش زد همسر و دو دخترش تلاش كردند او را دلداري بدهند و راهي براي رهايي او بيابند. اما هيچ حاصلي نداشت . بعد از مدتي گارسي لا همسرش به من اين افتخار را داد تا تلفني مرا در جريان حادثه بگذارد شايد من بتوانم كمكي بكنم . ساعت دو بعد از ظهر بود كه به من تلفن كرد. كمي آزرده شدم خواب بعدازظهرم را خراب كرده بود بعلاوه من از كساني كه مشكلات خود را برسر ديگران خراب ميكنند بيزارم.
اما در خانه انريكو داستان ديگري جريان داشت.صحنه تاثر انگيزي بود. او بي حركت بود، انگار كه يك نظامي استراحت ميكند و در آزار دهنده ترين حالت. گارسي لا و دخترانش گريه ميكردند.من سعي كردم آرام باشم و آنان را دلداري بدهم .بعد به انريكو گفتم اگر موافق هستي من نقشه ام را اجرا و اورا از شر عنكبوت مهاجم خلاص كنم ، انريكو با وحشت و احتياط كامل دهانش را باز كرد و گفت : نقشه، كدام نقشه . نقشه ام را برايش توضيح دادم : تيغي برمي دارم و شلوارش را آرام و با دقت مي شكافم تا به عنكبوت مهاجم برسم بدون اينكه اورا لمس كنم. وقتي كه اورا يافتم ديگر مي شود با يك روزنامه لوله شده به او ضربه اي زد و به سويي پرتش كرد و اورا كشت و يا گرفت. نه نه انريكو زير لب غرغر كرد و در حالي كه سعي ميكرد تكان نخورد گفت : پارچه تكان ميخورد وعنكبوت مرا مي گزد. نه نه اين ايده وحشتناكي است.شما آدم هاي خيره سر مرا سركارگذاشته ايد و حرف هم به سرتان نمي رود.
باخودم گفتم اين پيشنهاد بي اغراق بهترين پيشنهاد است ، آن را نمي پذيرند در حاليك خواب بعد از ظهر مراهم خراب كرده اند. هيج دليل قانع كننده اي هم براي نامناسب بودن پيشنهاد من ارايه نميكنند ولي در عين حال گستاخانه آن را رد ميكنند.
خداي من چه بايد كرد ؟ گراسي لا نااميد فرياد زد .امشب تولد پانزدهمين سال پاتريشيا ا است.تبريك گفتم و اورا بوسيدم. گراسي لا ادامه داد ،انريكو نميتواند مثل مجسمه وسط حال بنشيند و حركت نكند مهمانان چه خواهند گفت. از همه گذشته آلخواندرو چه خواهد گفت. پرسيدم آلخواندرو كيست ؟پاترشيا جواب داد دوست پسرم است. در اين زمان كلوديا دختر كوجكتر انريكو وارد بحث شد و گفت :بايد دون نيكولا را خبر كنيم .من با اين پيشنهاد باصراحت مخالف بودم ولي همه بويژه خود انريكو بشدت با اين پيشنهاد موافق بودند.
دن نيكلا كه مرد ساده و عامي بود بلافاصله وارد شد و بدون اينكه زره اي حرف بزند كارش را آغاز كرد ، او مرد عمل بود و كمتر حرف ميزد. ابتدا شفته ساخت و با چيدن آجر روي آجر دور انريكو ديوار كشيد. ديوار را تاحدي كه انريكو ديده نشود بالا آورد . به حد كافي براي او فضاي حياتي در نظر گرفته بود و انريكو ميتوانست در آرامش كامل در اين فضا استراحت كند و بي حركت درحال نشسته بخوابد. دن نيكلا با دقت سطح ستوني را كه ساخته بود گچ گرفت و آن را به رنگ سبز خوشرنگي كه با ديگر وسايل خانه هماهنك بود رنگ آميزي كرد. گراسي لا از اين ستون راضي نبود و درفكر بود كه يك گلدان و آباژور نيز روي آن بگذارد. بدون قصد و منظور خاصي به اين نكته هم اشاره كرده كه :اين كثافت كاري براي امشب مشكل راحل ميكند اما فردا يك چيز مناسب مي خرم . من براي اينكه انريكو احساس تنهايي نكند تصميم گرفتم كه آن شب را براي مهماني تولد پاتريشيا آنجا بمانم اما تصور روبرو شدن با تعدادي جوان پر شر و شور و سروصدا مرا كلافه مي كرد.
بهر حال دن نيكلا بادقت يك دريچه كوچك درمقابل چشم هاي انريكو درست كرده بود و او مي توانست هرآنچه كه آن سوي ديوار سبز رنگ مي گذرد ببيند و بالا خره سرگرم مي شد و احساس تنهايي نمي كرد. اين بود كه من خداحافظي كردم و به خانه برگشتم . در آن روزها سرم خيلي شلوغ بود و متاسفانه بايد بگويم كه چند هفته اي انريكو از خاطرم رفته بود روزي به ياد او افتادم و تصميم گرفتم كه سري به او بزنم و احوال او را جويا شوم .او هنوز در ستون كوچك زندگي ميكرد تنها چيزي كه فرق كرده بود وجود يك گياه پيچك زيبا و با شكوه اطراف آن بود. من از لا بلاي گياه روزنه اي را كه براي انريكو ساخته بودند يافتم و تلاش كردم اورا ببينم .چهره اش رنگ پريده و بي رنگ بود . گراسي لا انگار حدس زده بود كه مي خواهم سوال كنم بلافاصله گفت :با تمهيدات ويژه اي او خود را با شرايط تطبيق داده و بطور طبيعي از همه نياز هاي فيزيكي بهره مند ميشود.من كه جان به لب شده بودم بدون اينكه اين سوال را مطرح كنم نمي توانستم آن جا را ترك كنم اين بود كه رو به انريكو گفتم عاقل باشد و اينكه عنكبوت بعد از 23 ماه بطور حتم ديگر مرده است پس اين ديوار را خراب كن و...انريكو قدرت ويا تمايلي به حرف زدن نداشت ويا به هردليلي صدايش شنيده نمي شد ،فقط با اشاره و حركت چشم هايش گفت:نه.
خسته و غمگين آنجا را ترك كردم .در مجموع من ديگر درمورد انريكو فكر نمي كنم اما چند بار به ياد او افتادم و با خشم با خود زمزمه كردم :آه ازاين واهمه هاي بي نام و نشان اگر اين واهمه ها چنين ريشه دار نبودند آن وقت ميشد اين ديوار حماقت ساخته شده توست دن نيكلا را خراب كرد و با صداي رسا با واقعيت روبروشد. اما به ظاهر پيروي انريكو از واهمه هايش پاياني ندارد اما بعد از همه اين هيجانات و فوران خشم براي دوستم به اين نبيجه رسيدم كه من حق ندارم در زندگي مردم دخالت كنم و او را از آنچه كه مي پسندد محروم
.