جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

اي مردم افسرده جان

اي مردم افسرده جان
اي بر تنيده دام و دان بر دستتان
بر‌هم زنيد اين نظم و كين
برپاكنيد نظم نوين
دستان خود بر‌هم نهيد
فرياد داد خواهي كنيد
با صبر و رنج و رابطه
همراه و هم رنگ و يله
ور‌نه، خاك بر‌سرشويد
از خاك نيز‌،كمتر شويد

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

بدا به حال مان

بدا به حال مان
سال‌ها آرزو هايمان را دفن مي كرديم
امروز به قصد جان، خويش ‌را دفن مي كنيم
با روح منفعل چه كنيم؟
پس از دفن خويش چه خواهيم كرد؟
بدا به حال مان
بدا به حال مان
چه مي كنيم؟
تا كي اجزاي فكر و جسم خويش را دفن كنيم
پس از دفن اين همه چه خواهيم كرد؟
اين خود آزاري تا به كي ادامه خواهد يافت
بدا به حال مان
بدا به حال مان
روح منفعل چه بر‌سرمان آورده است

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

پشه

اختيار زندگي من در اختيار يك پشه است. چپ چپ مرا نگاه ميكند فكر مي كنم كه مي تواند مرا بكشد.خوش بختانه تاكنون از اين توانش استفاده نكرده است.هنگامي كه اطراف سرم پرواز ميكند با بزرگواري رفتارميكند كه كارمرا با يك گاز تمام نمي كند.ممكن است تصور كنيد او به رسم و قانوني پاي بند است، ولي بندگي من نه از روي رضايت از صلاحيت يا تقوا وپرهيزكاري اوست بخاطر وحشت و ترسي است كه ذره ذره درمن نشانده است.
زمانيكه اراده كند تا تقديرمحتوم را درمورد من اجرا كند مرامي كشد و جنايتش واعدام من بدون مجازات خواهدماند. حتي اگرقانون بتواند جنايتش را اثبات كند از مجازات او ناتوان خواهند بود نه بخاطرفقدان مواد قانوني درمورد اين جنايت بلكه به اين دليل كه اجازه چنين اقدامي را نمي دهد. خوشبختانه به اين دليل كه بهانه اي به او نمي دهم اعتقاد قلبي دارم كه ديگر نمي خواهد از شر من خلاص شود.
دركنار تابلو چوپانان انگليسي برروي ديوار سكونت ميكند.اين تابلوچشم اندازي ازدوچوپان كه انگليسي به نظرميرسند نشان ميدهد، با عصاهاي بزرگ سركج دردست توسط گوسفنداني با چهره هاي معصوم احاطه شده اند درحال صحبت با يكديگرند.يكي از گوسفند ها به نحو عجيبي برخلاف ديگران بسوي افق مي نگرد.
جزئيات ديگري نيز دارد زمينه سبز دوكوه فلفلي كه تاجي ازبرف دارد ورودخانه اي كه به درياچه خاكستري ميريزد.من هيچ اطلاعي از هنرهاي تجسمي ندارم و لي هميشه تصورميكيردم كه اين نقاشي هيچ نشانه اي از ارزش هاي زيبايي شناسي ندارد.
به نظر نمي رسد پشه نيزهيچ اهميتي به ارزش هاي زيبايي شناسانه بدهد وتاكنون هيچ نشانه اي از تمايل و يا عدم تمايل خود به اين علايق نشان نداده است.او ترجيح ميدهد وقت خودرا با فعاليت هاي بهتري پركند.
درآغاز روز ترجيه ميدهد در خانه چرخي بزند وبطورمعمول از اتاق نشيمن كه محل سكونتش است كار را آغاز ميكند.بعد به آشپزخانه ميرود كه به نظر من از روي علاقه به درخشش ماهيتابه با دسته سياه وبلند است. قابل تصور نيست كه چه چيز اين وسيله بي روح توجه اورا به به خود جلب كرده است.ولي بالاخره اويك پشه است.
اغلب وقتش در آشپزخانه صرف ميشود.بعد ازآن از ميان حال ميگذرد وبه اتاق خواب ميرود و ديگراتاق ها ولي هيچ توجه خاص و ويژه اي به يك محل ندارد به نظرمن قصدش بيش از سركشي به مايملك وخانه تحكيم استيلايش بر قلمروخويش است.
درنيمه روز نهار ميخورد. دقيق بگويم ساعت دوازده و نيم. غذاي رنگارنگي ندارد يك برش خون كه در ظرف چيني مخصوص برايش آماده ميكنم. او فقط خون در ظرف چيني مخصوص را مي پسندد .هرگز فراموش نمي كنم روزي را كه براي خوش خدمتي يك برش از خون خودم برايش تهيه كردم واو با تغيير آنرا
ردكرد. مجبورشدم براي تهيه غذاي مورد علاقه اش به سرعت سراغ قصاب محل بروم و برايش خون مخصوص تهيه كنم.
وقتي غذايش را روي ميزگذاشتم بايد آشپزخانه را ترك كنم اوعلاقه ندرد موقع غذاخوردن كسي اورا ببيند. با صداقت بايد بگويم برخي وقت ها كه كاري ندارم جاسوسي اوراميكنم و از سوراخ كليد غذاخوردنش را نگاه ميكنم. البته كاراحمقانه اي است چون اتفاق شگفت انگيزي نمي افتد. وقتي مطمئن ميشود كه من آشپزخانه را ترك كرده ام با آرامش برميخيزد و برلبه ظرف چيني مينشيند و خرطوم خود را در خون فروميكند و مينوشد. ومن متعجبم كه چگونه نوع خون را تشخيص ميدهد. فكرنميكنم غذاخوردنش با ديگر پشه ها درجهان تفاوت داشته باشد. بطورمعمول غذاخوردنش سه دقيقه بطول مي انجامد. بايد اعتراف كنم كه من هميشه از سوراخ كليد غذاخوردنش را نگاه ميكنم ،دروغ گفتم كه اگر كار مهمي نداشته باشم من هميشه جاسوسي اورا ميكنم. اين يك عادت همگاني است معمولا مردم علاقه دارند كه سراز زندگي افراد قدرتمند دربياورند. پس از رفع گرسنگي و سنگيني و لذت پس از غذا به پشت تابلو برميگردد و استراحت ميكند.قبل از اينكه به محل استراحت خود برود عادت دارد يك چرتي روي تابلو درنقطه اي ازتابلو كه رنگ ورآمده است. تاساعت 5 بعدازظهر مي خوابد ولي تا شام هيچ پروازي در خانه ندارد و از محل استراحت خود خارج نمي شود.
با آگاهي كه از جزييات زندگي او داشتم يك بار سعي كردم از شر او خلاص شوم كه البه از يادآوري اين رفتارخجالت ميكشم و هيچگاه جرات نميكنم كه بارديگر تلاش كنم. داستان از اين قرار بود كه يك روز فكركردم كه غذاخوردنش بيش از حد معمول بطول انجاميده و به اين فكربودم كه با خوردن غذا سنگين شده و در آشپزخانه خوابش برده است. اين بود كه به آرامي دمپايي هايم را درآوردم و يكي را محكم در دست فشردم و به آرامي وبي صدا به ميز نهارخوري نزديك شدم، محلي كه او خابيده بود ويا وانمود ميكرد كه خوابيده است. از وحشت فلبم به شدت مي تپيد و درحال مرگ بودم ولي مستي ناشي از موفقيت مراكوركرده بود وتصور ميكردم ميتوانم از شراو خلاص شوم و با دمپايي اورا بين ميزو دمپايي له كنم. زماني كه قصد داشتم ضربه نهايي و مرگبار را وارد كنم يكباره با حركتي غير قابل تصور و سريع خودرا به صورتم كوبيد كه من از وحشت فرياد زدم و مانند ديوانگان پا به فرار گذاشتم. خواستم از خانه خارج شوم و براي هميشه از اين وحشت بگريزم ولي دستهايم توان چرخواندن كليد را در قفل نداشت. اين بود كه ديوانه وار به دويدن به اطراف خانه ادامه دادم بطوري كه به درو ديوار ميخوردم، همه چيز شكست و بدنم زخمي شد ساق پايم به وسايل خانه ميخورد و از درد شديدي حس ميكردم و لي پشه با پرواز سريع و به دنبالم حركت ميكرد و وحشت اجازه نميداد تا لحظه اين بايستم بي هدف اين طرف وآن طرف خانه ميدويدم و توان اين را نداشتم كه دري را پشت سرم برويش ببندم. آنقدر به دويدن ادامه دادم كه از خستگي نفسم بالا نمي آمد و داشتم خفه ميشدم . زانوزدم و با فرياد از او طلب بخشش كردم فرياد ميزدم كه مراببخش قصم ميخورم كه ديگر تكرارنشود و دستهايم را چون نمازگزاران جفت كرده بودم
ادامه دارد
نوشته فرناندو سورنتينو .